تبليغاتX
من مهسا...
آقای سیفی خیلی به من خوبی کرد شاید تنها کسی که فقط به خاطر آدم بودنم بهم خوبی کرد نه به خاطر دختر بودنم اول سعید بود بعدشم همین آقای سیفی... یکی از اتاقاشو کلا به من داد. بدون هیچ پولی. یخ یک ماهی نه خبری از سپیده بود نه از احسان فقط گاه گاهی سعید میومد بهم سر میزد منم حرفی از اونا نمی زدم... 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |


اخ گله دارم از اون خدایی که میگید مهربونه ده اخه مگه من بندش نیستم چه گناهی کردم که این همه باید تقاص پس بدم اون از گذشتم این از الانم اینم از این درد بی درمون...

کی بود می گفت مهربونه می گفت همه چی درست میشه کو مهربونیش کو؟ کی می خواد همه چی درست شه؟ الان دو ماهه به خاطر این درد لعنتی تو بیمارستانم دیگه باید چی کار کنم چه گناهی کرده بودم اخه تنها گناهم اعتماد بیجا بود حالا این همه سال باید ...

اخ خداتون که صدای منو نمی شنوه به حرف ما بدبخت بیچاره ها که گوش نمی کنه ما کثیفیم... شما ازش بخوایید ازش خواهش کنید نه به خاطر من که یه بدبخت اسمون جلم به خاطر یه هموطن...           داقونم بدجور

شاید صدای شما رو بشنوه

+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |


ساعت ۶:۳۰ از مغازه اومدم بیرون رفتم پارک سر کوچه هوایی تازه کنم خیلی به هم ریخته بودم کی فکرشو می کرد سپیده اونی که از خواهر به من نزدیک تر بود. دیگه حتی به خودم هم نمی تونستم اعتماد کنم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |


یه تاکسی گرفتم و رفتم بنگاه داشت با مشتریش حرف می زد خیلی با آرامش بهم گفت برو بالا الان میام بعد از ۱۰دقیقه اومد و رو مبل روبرویم نشست و چپ چپ نیگام کرد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |


نمی دونستم چی کار کنم کجا برم به کی پناه ببرم؟...فقط عین دیوونه ها گریه می کردم شاید اگه این اتفاقا نیوفتاده بود اوضاع خیلی فرق می کرد. تصمیم گرفتم برم پیش سپیده یه تاکسی گرفتم و رفتم. وقتی منو در خونشون دید یک کم تعجب کرد اما زیاد به روی خودش نیوورد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |


خونش یه آپارتمان توی خیابون سمیه بود یه آپارتمان یه خوابه دستشویی و حمام و یه سالن نسبتا کوچیک با یه دست مبلمان.یه ربع ساعتی طول کشید تا رسیدیم خونشون تو راه همش سوال پیچم می کرد که چی شده اما اصلا نمی دونستم چی جوابش بدم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |


هر چی به ذهنم فشار می اوردم نمی تونستم بشناسمش حتی واسم آشنا هم نبود گفت (چیه باورت نمی شه من همونم؟)(چرا.باورم شد.خب حالا منو کشوندی اینجا که چی؟)(کشوندمت اینو بهت بگم) یک کم مکث کرد بعد گفت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |


همه چیز خوب وبد تا اون روز...

طبق معمول تلفن زنگ خورد کسی خونه نبود تنها بودم گوشی رو برداشتم بازم مزاحمی گفت:سلام میخوام یه چیزی بهت بگم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |


همیشه اون روز و یادم می مونه...

۱۳سالم بود من و مامانم تنها خونه بودیم اعصابم از دست مزاحمیای لعنتی خرد بود یهو مامانم برگشت گفت: مواظب باش گولت نزنن اگه می خوای با کسش دوست شی با یکی دوست شو که ادم باشه از مامانت یاد بگیر. حرفشو یه شوخی دونستم اما بعد گفت: اره منم دوست پسر دارم مگه چیه؟گه من دل ندارم؟اسمشم ج... هست.

برای دیدن بقیه روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط مهسا |